bacherazl

 
 
نویسنده : رها - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ،۱۳۸٧
 

 

زندگی تفسیر سه کلمه است : خندیدن ... بخشیدن ... و فراموش کردن . پس بخند ... ببخش ... و فراموش کن


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رها - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦
 

من پشيمانم از آن عشق که پستم مي کرد...بر زبانهاي شما دست به دستم مي کرد...مثل احساس کسي سنگ شدم اي مردم..تازه با فاصله همرنگ شدم اي مردم...يک نفر ميوه ي احساس مرا چيدو گذشت..گريه ي نيمه شب روح مرا ديدو گذشت...يک نفر گريه ي عاشق شدنم را خنديد...لحظه ي ناب شقايق شدنم را خنديد... من از آن عشق که مي مُرد حکايت کردم...به خدايي که تو را مي برد شکايت کردم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رها - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦
 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها,ديروزها!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رها - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦
 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رها - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦
 
آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... ! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... !اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... ! اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست
 
comment نظرات ()
 
 
؟؟؟؟؟
نویسنده : رها - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
 

زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن

**************************************

مي خواستم زندگي کنم در را بستند مي خواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است مي خواستم گريه کنم گفتند بهانه است مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد زدم.................... زندگي را نگه داريت مي خواهم پياده شوم

**************************************

مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها مي خوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره . پس اگه کسي رو دوست داري براي داشتنش سالها صبر کن

**************************************


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رها - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
 

یکی بود یکی نبود

اون که بود تو بودی

اون که تو قلب تو نبود من بودم.

یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی

اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم

یکی خواست یکی نخواست

اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم

یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی 

اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچکسی نگفت من بودم...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رها - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥
 
شد بغض و نشست در گلويم
غير از تو چه داشتم بگويم
غير از تو چه داشتم که او را
در بغض شکسته ام بجويم
اين گمشده را نميشناسم
در آينه های رو به رويم
لبخند بزن مرا صدا کن
تا سر بزنم ز خود برويم
نقشی ست جهان بدون چشمت
بی رنگ ،چو باغ آرزويم
نه چشم کسی به انتظارم
نه دست نوازشی به سويم
اينجا همه سو شب است و بن بست
بگشای دريچه ای به سويم !

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رها - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥
 

 ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو * خوب منم راستشو گفتم و گفتم زندگيمو * نپرسيد چرا ! گريه کردو رفت * اما نميدونست که زندگيم اونه...

*******************************************

 


 
comment نظرات ()
 
 
شايد...
نویسنده : رها - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥
 

 

 دل من دیر زمانی است که میپندارد دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر وناز ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد درزمینی که ضمیر من وتوست از نخستین دیدار هر سخن ,هر رفتار دانه هایی است که می افشانیم آبو خورشید و نسیمش "مهر"است گر بدان گونه که  بر وبار بایست به بار آید زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد و بس بی نیازت سازد ,از همه چیز و همه کس زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نورزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کآب و خورشی و نسیمش را از مایه جان خرج می اشت ی است که می رویابابر آرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست یگدیگر را بفشاریم به مهر جام دل هامان را ما لامان از یاری ,غمخواری بسپاریم به هم بسرائیم به آواز بلند -شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان گلباران باد 

  

آخراي دوست نخواهي پرسيد که دل ازدوريت چه کشيد سوخت در آتش وخاکستر شد وعده هاي توبه دادش نرسيد داغ ماتم شد و بر سينه نشست اشک حسرت شد و برخاک چکيد آن همه عهد فراموشت شد چشم من روشن و روي تو سپيد جان به لب آمده درظلمت غم کي به دادم رسي، اي صبح اميد آخر اين عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهي ديد دل پر درد فريدون مشکن که خدا برتو نخواهد بخشيد

 

به کجا بايد رفت بعد از آن خاطره ها که همه هستي من از آن است!من به هر جا که روم همه جا چهره توست.همه جا خاطر ه دارم بگفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟    گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش :  روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا ماند 

 

 خسته ام ... خسته تر از خستگي غروبم... خسته از دوري و فاصله ام... دلتنگم... دلتنگ نباريدن باران... دلتنگ نيامدنت... مي خواهم زير هجوم نور خورشيد آب شوم و جاري... مي خواهم انقدر بگريم تا اوج پرواز... تا محو شدنم در اسمان انقدر مي گريم تا فاصله را به زانو دراورم لعنت به اين فاصله که هر چه مي کشم از اوست... اي اسمان اخر مي بارانمت... اي فاصله اخر مي خشکانمت...

 

 ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم                                                         


 
comment نظرات ()